- تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 19:46
گاهی وقتها دلم آنقدر میگیرد که انگار تمام درهای دنیا به رویم بسته شده است. گاهی وقتها آنقدر حس تنهایی میکنم که گویی هیج آدمی جز من وجود ندارد. بعضی روزها دلم آنقدر شکسته است که هزار تکه شده است و هر تکه را انگار باد با خودش جایی برده است. بعد می آیم در گوشه تنهایی ام را باز میکنم و میخوانم ؛ هیچ چیز...
سال نو - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 14:59
نام ندارماما قلب دارمهویت من تماما همین است. جاییبین این چند میلیون آدم زندگی می کنم. زندگی به معنای واقعی کلمهاز بردگی نهان بسیار از آدم ها که ناخودآگاه بدان دچارند بیزارماز تخیل خوشم می آیدمی نویسم و با شخصیت های تخیل هایم بازی می کنمAdblock test (Why?)
زندگی - تاریخ: 1400/11/17 ساعت: 3:37
پاچه های شلوارش را بالا زد. در حالیکه مراقب بود روی سنگهای کنار رود سر نخورد، نشست و آرام پاهایش را داخل آب سرد رود فرو برد. از سرما و خوشحالی فریاد زد. پسرک که در آن نزدیکی نشسته بود و در آب سنگ می پراند برگشت و نگاهش کرد. با لبخند گفت: زندگی همین لحظه است. همین تجربه های کوچک. به دنبال سرچشمه و مق...
شروع یادداشت های روزانه - تاریخ: 1399/11/10 ساعت: 5:16
بیست و دوم مرداد روز فاجعه باری نبود. الان که چیزی به نیمه شب و تمام شدن امروز نمانده، میخواهم یک بررسی مختصر داشته باشم. خب من رفتم کدگذاری پرونده ها. سیستم هنوز آماده نبود. تاسیسات آمد و با کلی غر و
بیست و ششم مرداد - تاریخ: 1399/11/10 ساعت: 5:16
هوا خیلی خیلی گرم بود. گوشی همراه میگفت 41 درجه اما به نظر من 45 بود. من دمای 41 را میشناسم. این گرما به قدری بود که حس میکردم تک تک سلولهای بدنم در حال تبخیر شدن هستند. رفتم دکتر و دیگر هیچ. آمدم و ک
سی ام مرداد - تاریخ: 1399/11/10 ساعت: 5:16
امروز روز خاصی نبود. فرق چندانی با روزهای دیگه نداشت. باز دهنمو باز کردم و برای خودم دردسر تراشیدم. باز گریه کردم زار و زار و اشکام ریختن روی مقنعه و زمین. باز حرف اضافی زدم. اما کمتر کار کردم. حوصله
به تلخی نبودنت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:04
هر چه دارو خورده ام تا غم تو از دلم بزداید، فزون تر گشته است. چه کسی میگوید غم یک انتخاب است؟ تو انتخاب نبودی، هرگز! تقدیر من بوده ای.
برباد رفته ها - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 0:05
یادمه وقتی بچه بودیم، دوره زمونه ی بهتری بود. زیاد بارون و برف میبارید. توی پاییز و زمستون مامان ازین سر هال به اون سر طناب میبست و لباسایی که شسته بود رو تو خونه پهن میکرد تا خشک بشن. من عاشق این بند
en1 - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 0:05
چشمهای سرخ من، انگار سرخ تر شده بود. دراز کشیدم و چشمهایم را بستم. خوابم برد. خواب یک مار سیاه را دیدم، مثل دود بود، از سوراخهای بینی ام بالا رفت و من توی خواب آینه ام را دیدم که داشت میرقصید و مثل استیج کاباره ها نورهای رنگی از تویش بیرون می آمد. بعد آینه متوقف شد و دود سیاه از تک تک روزنه های بدنم...
داستان نویسی به سبک قرن نوزده! (1) - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 0:05
روزگاری دختری بود زشت و خیلی هم اتفاقا چاق که رنگ چهره اش قهوه ای تیره بود و صد البته متاسفانه کمی از کسالت روان رنج میبرد. روزها مینشست کنج خانه و با موبایل شسکته خودش توی اینترنت میچرخید و عکسهای دخ
داستان نویسی به سبک قرن نوزدهم (2) - تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 13:09
بله،و تا آنجا رسیدیم که دختر زشت ناپدید شد. خواننده عزیز، باید بگویم اینجانب در مقام یک راوی دانای محدود تمام آنچه که مینویسم عین حقیقت است و اگر عین آن نباشد خدا مرا با همین قلم بکند.تمامی کارکنان بیمارستان بطور کاملا خودجوش و بدون هیچ هماهنگی، تشکیل تیم دادند و باز دوباره تمام سوراخ سمبه ها را گشت...
خواب تندر - تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 13:09
 لابلای خارهای یک گل بودم،چشمانی در تاریکی مرا میپایید.تیرهایی آتشین،از هر سو، بالا و پایین بر سرم میبارید.عطر گل ها در خاکی که در آن زانو زده بودم، پیچیده بود.پلکهایم پاره پاره بود. با دستهایم میجستم، گل ها را،خارها را.ایمان نیاوردم به آن صاعقه های طلایی و آذرخش های تند.باران بارید، از دل تاریک آسم...
درباره دنیا - تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 13:09
 غروب شده بود. از توی کوچه خلوت که بنفش و قرمز شده بود گذشتم. هنوز هوا کمی روشن بود و چراغ ها خاموش بودند. مردم با چهره های بی تفاوت توی ذوق میزدند. سرم را پایین انداختم. از پیچ کوچه گذشتم. از کنار کوچکترین پارک اسباب بازی دنیا که فقط یک سرسره و یک تاب تویش بود. دخترکی با موهای بلند سیاه و افشان روی...
خالق نه، کارگردان! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
نوشتن، چه فایده؟ همه ما خیالی هستیم بر بستر خیال. تار و پودی از هیچ. حتی شعور و شعرمان هم خیال و مجاز و محال است. در بین غبار تاریک زمان، بر موج وهم سوارم، دستهای تو و یاد لبخند توست، تنها دلخوشی این عدم محقرانه. + نوشته شده در ساعت 16:7 توسط م.د.د |
اسیری - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:00
نام ندارماما قلب دارمهویت من تماما همین است. جاییبین این چند میلیون آدم زندگی می کنم. زندگی به معنای واقعی کلمهاز بردگی نهان بسیار از آدم ها که ناخودآگاه بدان دچارند بیزارماز تخیل خوشم می آیدمی نویسم و با شخصیت های تخیل هایم بازی می کنم
ویرانگر - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:00
خوش به حالت. واقعا خوشا به حالت. درکنار و دوشادوشش هستی. میبینی اش، میشنوی اش، میبویی اش. من از همه اینها دور مانده ام. چون رهگذری بودم در کافه ای که دو سه خط شعر ملتهب و اشکهای ماسیده را جا گذاشت تو آمدی با رایحه بدیع قلم و کاغذ و چشمهای اغواگرت. شعر من در آتش زمان سوخت و خاکستر شد و تو ماندی با دس...
سرگیجه، فراموشی، حقیقت - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
هر انسانی جهنم خودش را دارد و هر کسی در جهنمش بدبخت ترین موجود دنیاست. ما انسانها همیش سوخته و ساخته ایم. انقدر سوخته ایم که نمیدانیم که بودیم و انقدر ساخته ایم که خبر نداریم چه شده ایم. انسان در رنج آفریده شده است و زندگی عادلانه نیست. اینها حقایقی هستند که تلخکامی و جهنم بشر را پررنگ تر میکنند. ب
عنوان ندارد - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
برگ ها ریختند و تمام شدند. کوچه خالی شد و شیشه از سرما ترک خورد. من آنسوی پنجره ای بودم که تو نادیده از آن گذشتی. زیر حجم تاریکی ای مدفون شده ام که فقط یک شعر می تواند مرا از آوارش برهاند. خیلی وقت است تکه های شکسته ام را درون پوسته انسانی ام جمع کرده ام. خیلی وقت است به این بیهوده نگاری خو کرده ا
اعلان - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
نام ندارماما قلب دارمهویت من تماما همین است. جاییبین این چند میلیون آدم زندگی می کنم. زندگی به معنای واقعی کلمهاز بردگی نهان بسیار از آدم ها که ناخودآگاه بدان دچارند بیزارماز وقتی پنج سالم بود بزرگ شدم . منبعد فقط سنم زیاد شده استاز تخیل خوشم می آیدمی نویسم و با شخصیت های تخیل هایم بازی می کنم
Fountain - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
نام ندارماما قلب دارمهویت من تماما همین است. جاییبین این چند میلیون آدم زندگی می کنم. زندگی به معنای واقعی کلمهاز بردگی نهان بسیار از آدم ها که ناخودآگاه بدان دچارند بیزارماز وقتی پنج سالم بود بزرگ شدم . منبعد فقط سنم زیاد شده استاز تخیل خوشم می آیدمی نویسم و با شخصیت های تخیل هایم بازی می کنم