داستان دخترک
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
سالها پیش دختری به دنیا آمد. وقتی به این دنیا قدم گذاشت، کسی از وجودش خوشحال نبود. دلیلش مشخص است. چرا که او دختر بود! روزها گذشت و گذشت، دختر کم کم بزرگتر میشد. وقتی هنوز چهار سال را تمام نکرده بود، در شبی دم کرده و گرم از شبهای تابستان لب حوض قدیمی خانه شان نشست و رو به آسمان، درست همانجایی که ف
خوابی که بارها تکرار شده است
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
افتادم. سقوط کردم. از ارتفاعی به بلندی صد یا دویست متر. نمیتوانم دقیق باشم. چون تا حالا این ارتفاع ها را تجربه نکرده ام. اما طولانی بود. همان لحظه که موهایم روی صورتم پخش و پلا میشد عمرم داشت به ثانیه های آخرش می رسید. کوهستانی بود زیبا. هوا خنکی سوز آوری داشت. خورشید در حال غروب بود و تلالو های قر
آزاد
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
هر وقت می آیی دلم شکسته است. هر وقت دلم شکسته است، می آیی. تو چه خوب، چه متین، چه آهسته چه دوستانه و عاشقانه پا به خلوتم میگذاری. آزاد. آزاد من تو با وجود دردی که از ابتدای تولدت در قلبت داری، همدرد من میشوی. دردهای خودت را کنار میگذاری، و دستم را میگیری، مینشینی آرام در کنج خانه دلم. هر چه که هیچ ک
در بند
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
باز دوباره زمین یک بار کامل دور خورشید چرخید. دقیقا نمیدانم ما آدم ها چرا هربار آغاز این چرخش را جشن میگیریم؟ شاید در این روز بوده چنانکه در گاتها آمده به این زندان غم آلود تبعید شده ایم. راست است، همیشه هم راست بوده است، زندانی به زندان و زندان بانش علاقه مند می شود و خو میگیرد. + نوشته شده در ساعت...
آشویتس
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
آدم ها یک مرتبه نمیمیرند. آنها به تدریج، خرد، تنها، دلشکسته میشوند و آخر سر هم چشمهایشان را برای ابد روی هم میگذارند. درست یک لحظه است. یک لحظه که آدم دیگر در دل هیچ کسی جای ندارد، و دقیقا همان لحظه شروع تدریجی مرگ است. هربار با خودم فکر میکنم، انسانهایی بودند که تمام زندگی شان در زنجیر بود. تمام ر
عشق
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:50
میخواستم تمام خوبی ها را برایش مهیا کنم. تمام شادی ها، تمام دلخوشیها و آسایش ها را. میخواستم برایش همه کس باشم. برایش همه چیز باشم، اما، یک روز که از پشت پنجره کلاغ ها را تماشا میکردم، فهمیدم من یک زنم. + نوشته شده در ساعت توسط م.د.د |